حياط ديوانه خانه

شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

اين پرشين بلاگ اينقدر بازی در آورد اين آخری ها و خسته کرد ما و بعض از دوستان رو تا دست آخر محروم کرد خودش رو از وجودمون ... که شاعر میفرمان وجود لاغرم آزرده ی گزند مباد ...*

هرچه هم خواستيم تریپ دلبستگی کس شعر بگذاريم و کون گشادی مون رو زير لاحاف آه نوستالژیِ پرشين بلاگ قايم کنيم آخر نشد

فعلن که رفتيم به بلاگر .

باشد که کمتر حرس بخوريم ... همه مووون .

رقصان ميگذرم از آستانه ی اجبار ... **

...

پ.ن : شايد يه وقتی دوباره همينجا نوشتم ...

*٫** : استفاده ی نابجای يک بچه پررو از ادبيات فاخر ...

لاغر
 
شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

کاش بيايد روزی که بفهمم آخر چه می گذرد در اين کله ام ...

شده ام تماشاخانه ای و خودم چيزی بيشتر از يک تماشاگر نيستم برای آن ...

خيلی وقت ها می نشينم برای پيدا کردن يک جور رابطه ی منطقی بين کارهايی که ميکنم ... بين اتفاقاتی که برايم می افتند يا چيز هايی که خودم برای برای خودم رقم ميزنم ...

می نشينم برای يافتن توجيهی برای حالات و احساساتی که دست ميدهند بهم ...

می نشينم به جستجوی ريشه ی اين فکر ها و خيالات عجيب و غريبی که به نوبت می آيند به سراغم و خيلی زود ريشه ميدوانند در گوشت و پوست و استخوانم و هرکدام چند صباحی حکومت ميکنند بر روحم  و تا مدتی سايه می اندازند روی همه ی زندگی ام ...

همه چيز و همه کس را هم از همه جا و همه وقت می دوزم به همديگر ، در اين ساعت ها که مينشينم به جستجو ...

کودکی را ... و سالهايی که جوانتر بودم تا همين سالهای آخر تر ... پدرم را ... و مادر را ، تا آباء و اجداد ... دوره های مختلف فکری و اعتقادی ام را ... تا حتی برسد به جايی که ميروم دنبال تناسخ و ميگردم زندگی های پيشينم ! را ... 

ولی هرچه بيشتر ميگردم کمتر می جويم ريشه ی اين همه نا آرامی را . 

دستم که زياد ميلرزيد اما حالا دلم هم می لرزد .

می ترسم .

می ترسم از همه چيز .

”...

ترس از به خواب رفتن شبانه
ترس از به خواب نرفتن
ترس از تکرار گذشته

ترس از پر کشيدن حال
ترس از زنگ تلفن در سکوت مرگبار شب
ترس از توفان‌های الکتريکی
ترس از شستشوی زن با لکه‌ای بر گونه‌اش
ترس از سگ‌هايی که گفته بودم هار نيستند
ترس از دلواپسی
ترس از اجبار به شناخت جنازه‌ی دوستت
ترس از فراموش شدن

ترس از زندگی با مادرم هنگامی که هر دو پير شده‌ايم
ترس از سرآسيمگی
ترس از فرومردن روز با يادداشتی ناراحت‌کننده
ترس از بيدار شدن و ديدن اينکه تو رفته‌ای
ترس از دوست نداشتن و ترس از دوست نداشتن بسيار
ترس اينکه چيزی را که دوست می‌دارم مرگ همه‌ی دوست‌داشتنی‌هايم را تضمين کند
ترس از مرگ
ترس از زندگانی بسيار
ترس از مرگ

... “ *

. . .

* : ترس  ريموند کارور

لاغر
 
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

یادداشت های روزانه ی یک عقده ای

تریپ : روراستی

امروز به خانه ی هنرمندان شدیم برای دیدن نقاشی های منوچهر منصور همایون و از اونجا که این یه کارمون هم مثل الباقی همچین حساب شده و از روی برنامه بود 15 دقیقه ای از 8 گذشته تازه رسیدیم به اونجا؛

از شیرین زبونی هام واسه ی ننه زرتشت و بقیه که آخیش تازه انگار رسیدم به خونه ی خودمون و... بگذریم و از مختصر تلاشمون هم برای رفتن به داخل و دیدن نگارخانه ممیز که بی انجام موند با اینکه هنوز هم همه بیرون نیامده بودند ؛

به دوستان پیشنهاد کافه نشینی اونجا رو دادم تا لااقل چاره ای کرده باشم بخشی از این آتش عقده های فرو خورده ی این ایامم رو نه اینکه باشد که رستگار شوم ... نه ، بلکم کمتر توی جامعه م آسیب ببینم و شیهه بکشم . حتی از همون اول می خواستم گیر بدم به چای سیصد تومنی خوردن که از یک طرف گرسنگی خودم مجال نداد و از طرف دیگه ساز مخالف با تصمیم جمع برای خوردن چیزی شبیه شام گه بازی بود اونهم بعد از انصرافشون از بندری کثیف خوردن به خاطر من .

خلاصه نزدیک به 2 ساعتی اونجا بودیم و تمام مدت سر خوش این خیال بودم که امشب این کافه گردی خانه ی هنرمندان رو با خط درشت و خوانا اطلاعیه ای خواهم کرد و خواهم کوبید بر در اینجا تا لا اقل مدتی تو چشم بعضی ها باشه و با خودم میگفتم که در عوض هفته ای هشت بار کافه نشینی بعضی ها که در تعداد این بعضی ها هم ضرب میشه و باز هم ضرب میشه برای من در دفعاتی که می خونمشون حتمن خواهم گفت که آره ما سالی یک بار میریم کافه نشینی ... آآمما میریم هااا ( با لهجه هم میگم اینجاش رو )

خلاصه اینکه ختم ذکر اکابری آخیش کافه ، آخیش کافه سر گرفته بودم و دست آخر هم نهیبی زدم خودم رو که : ... هوی کمبوزه ، حیض نکن ، دیگه تو هم سری تو سرا ، دیگه حالا کافیه که فقط حواستو جمع کنی ضرب کنی ...

...

پ.ن : راستی فردا روز آخر نمایش کارهای اين آقاست ... اوصی شون به خودم لا اقل که خيال ميکنم ميفهمم اين بچه رو . ( هشت نقطه دی )

لاغر
 
پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

ابراهيم در آتش؛ تعويذ

شاملو

به چرک می نشیند خنده
به نوار زخمبندیش ار ببندی.

رهایش کن
رهایش کن
اگر چند قیلوله ی دیو آشفته می شود.

چمن است این
چمن است
با لکه های آتشخونِ گُل


بگو چمن است این، تیماجِ سبز میر غضب نیست
حتا اگر
دیری است
تا بهار
بر این مَسلخ
بر نگذشته باشد.

تا خنده ی مجروحت به چرک اندر ننشیند
رهایش کن
چون ما
رهایش کن!
 

پ.ن : رها کن                        

 

لاغر
 
شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

دلم لک زده واسه نشستن رو بروی يه رفيق ...

گرفتن پيک عرق سگی به دست ...

بالا رفتنش و ... ول کردن اون نيم دنگ صدا تو فضا ...

” ...دم گاراژ بودم و يارم سوار شد 

  دل مسافرا بر من کباب شد ... “

 

لاغر
 
جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

” ... سالها در آن وادی به قدم الهام دويدم تا مرغی گشتم ؛ چشم او از يگانگی ، پر او از هميشگی . در هوای چگونگی می پريدم ... کاسه ای بيشاميدم که هرگز تا ابد از تشنگی او سيراب نشدم ...“ *

نقل از مولانا بايزيد بسطامی ؛ تذکره الاوليا ی عطار

...

امروز برای کاری صبح کله ی سحر بايد به شاهرود می رفتم ؛ طبيعی که طبق عادت روز خود را با فحش خوار و مادر به زمين و زمان آغاز کردم و راهی شدم ...

کارفرمای محترم شاهرودی خيلی محبت داشت به ما ؛ وقتی بش گفتم که سالهاست که دوست دارم به بسطام بيام و به ديدار بايزيد برم ولی هنوز دست نداده ،نه گذاشت و نه برداشت و برای ناهار ما رو به بسطام برد و بعد از ناهار هم به مقبره ی جناب بايزيد رفتيم .

مقبره ی جناب بایزید

جای دوستان خالی .

* : نقل بالا از بايزيد رو اول بار در صفحه ی اول کتاب شاملو به گمانم همچون کوچه ای بی انتها ديده بودم که با ذکر تاريخ قرن سوم به عنوان اولين شعر نو ی فارسی معرفی شده بود .

لاغر
 
چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

هر آنچه سخت و استوار است ، دود می شود و به هوا می رود و سپس به صورت قطرات باران دوباره به زمين بر ميگردد .

( تصعيد و ميعان ؛ رجوع شود به علوم دوم راهنمايی )

. . .

پ.ن : مگه نه اعظمی ؟!

لاغر
 
شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

دلم کپک زده آآآه ...

که سطری بنويسم از تنگی دل ...

صدای چرق و چوروق استخونام که دارن کم کم لای چرخای اين روزگار دو دوتا چارتای بی پير خرد ميشن ...

کم کم و آروم آروم ريز ريز ميشن و يواش يواش قاطی ميشن با گوشت تنم ...

خرد ميشن و ريز ميشن و قاطی ميشن ...

خرد ميشن و ريز ميشن و قاطی ميشن ...

خرد ميشن و ريز ميشن و قاطی ميشن ...

 تا اااا اينکه ته تهش يه موجود خميری انعطاف پذيری بيرون بياد از لابلای چرخای اين پيرقحبه  

- چقدر نرم و انعطاف پذيره اين فلانی

- فلانی سرد و گرم چشيده ی اين روزگاره

آنک خميری که من بودم ... مايه اش گوشت و پوست و استخوان من بود

گوشت و پوست و استخوان من ...

استخوان من ...

استخوان من ...

راستی های ی ی ... گاری چی ... دلم کجاست ؟!

روحم چه شد ؟!‌ ... به کجا رفت ؟!‌

 

لاغر
 
یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

امروز سر کلاس زبان !!! درس و بحث کشيده شد به موضوع روح و زندگی بعد از مرگ و ... خيلی حرف زيادی در نگرفت و منم در جواب گيرای خانوم معلم بهم  ( چون از بقيه ضعيف ترم معمولن سؤال پيچ ميشم تا ذهنم نره تو باقاليا ) فقط تونستم بگم که به تناسخ اعتقاد دارم (البته بعد از اينکه بم ياد دادن که به انگليسي ميشه incarnation)صرفن چون دوست دارم و به نظرم بامزه مياد ...

بگذريم ...

شب که اومدم خونه مهدی خرم خيلی بی ربط بهم گفت که يکی از بچه ها يه link با مزه براش فرستاده که با وارد کردن تاريخ تولدت بهت ميگه که توی زندگی قبليت چی بودی و چيکاره !!! ...

از تعريف اين اراجيف دنبال ربط دادن نشانه شناسانه ی اونها بهم نيستم ... حسش نيست و اصولن دغدغه م هم نيست فقط می خوام link مذکور رو براتون بگذارم که يه تفريحی داشته باشين ...

http://thebigview.com/pastlife

لاغر
 
پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

حال کردم بی دليل عکس بابا آدم رو بگذارم اينجا ؛

شايد تنها توجيهی که بشه براش آورد همون حرف حکيمانه ی دوست نازکتر از عسلم موحدی باشه که می گفت تو اين دوره زمونه يی که ديگه آدميزاد به ندرت واسه کاری يا چيزی ممکنه بتونه شق کنه اگر روزی روزونی اين اتفاق نادر تو هر scale يا هر زمينه ای هرچقدر هم بی دليل و بی منطق واسه آدم افتاد بايد قدر دونست اين فرصت و موهبت رو و رها کرد دليل و منطق و امکان سنجی و ... و خلاصه بيخيال هرچی فاز صفر و فاز يک باهاس صاف رفت سروقت فاز ۲ ...

از همه ی اين حرف ها که نقل به مضمونی بود از خطبه ی شقشقيه ی دوستم موحدی بگذريم ...

اين شما و اين هم بابا آدم ( اولين فارغ التحصيل معماری دانشگاه ملی )

لاغر
 
دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

تتبعات لاغر (1)

پیرو سفر به فلافلی سر ارغوان ، لبنانی ، در حد مطلوبی کثیف

به دوستانم فکر میکنم ؛

و اینکه بعضی هاشون که اصالت رو به کثافت میدن حتمن جاشون خالیه ...‌ من هنوز در این مورد به قطعیت خاصی نرسیده ام ، اینکه واقعن تا چه حد اصالت رو باید به کثافت داد یا تا چه حد به این اسم و رسم لعنتیش لبنانی یا عراقی ...

بعضی ها اصالت رو به نژاد میدن البته ‌(‌بیشک پدرم از این دسته ست )‌

بعضی هام اصالت رو به مارک میدن اصولن ...

بعضی ها اصالت رو به ذات میدن

و بعضی ها هم اصالت رو به وجود

بعض آدم ها برای FUNCTION اصالت قایلند و فرم رو به تبع اون می پسندن

...

من اما اگه همین الان بهم گیر بدی که چی فکر میکنم ... خوب قطعن اصالت رو به فرم میدم ... آره . فرم ... فرم ... فرم ... نسخه ی دغدغه چی : فرم .

...

پ.ن : با تشکر از دوست نازکتر از عسلم ، مونتنی

لاغر
 
پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

توی اخبار می خونم که «سعيد بوعقبه»، نويسنده مشهور الجزايري، طي مقاله‌اي در روزنامه «الشرق» الجزاير نوشت:  ... ما نيازمند تلقيح توسط نرهاي ايراني هستيم تا بلكه و شايد مادرهاي عرب، مرد به دنيا بياورند ...
...

در همينجا ضمن حمايت از اين پيشنهاد يا نظريه ، آمادگی کامل خودم رو برای هرگونه همکاری در اين زمينه اعلام کرده و از عموم خيرين برای اين عمل انساندوستانه دعوت به عمل ميارم .

لاغر
 
چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

 
لاغر
 
سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

يه سوال :

بچه ها !

ببينم اصلن لاغر رو ميخونين ؟! يا ترجيح ميدين بگذارين چاق شه بعدن بخونين ؟!

لاغر
 
دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

اوصيکم و تقوی لله بنفسی و اين  بسکه خوبه سگ مصّب

 

لاغر
 
دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

درسته که واسه ی دخترای مودب و با وقار احترام زيادی قائلم ؛ ولی ناخودآگاه دخترايی که وسط حرفاشون با اعتماد به نفس کامل ميگن به تخمم  بيشتر حس احترام من رو بر می انگيزند .

لاغر
 
جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

يه کس شعری ما کشيديم از سر بی خوابی و دل مردگی کلن نيم ساعت زمان صرف کشيدنش شد ... حالا ۲۴ ساعته انتر و منتر upload کردنشيم ...

...

- در عوض خاطره ميشه ها ... نه ؟!

- عزيزم ... ميشه خفه شی ؟

لاغر
 
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

بی توجهی به بچه وقتی بی خوابی به سرش زده

خودکار روی کاغذ A4

۱۷ فروردين ۸۵

NOT FOR SALE

 

...

* : اسکنر ندارم ؛ با يه دوربين تخمی عکس گرفتم ...

لاغر
 
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

امشب خراب يک نفر بودم که بشينه باهام و اباطيل ببافيم ... يه گوش مفت يا يه چونه ی گرم ... اما باز هم طبق رسم معهوداين مَلِک و اين روزگار هر جنده بازی يی در آوردم افاقه به حالم نکرد و باز خودم موندم و حوضم همونجور لجن گرفته و تيره وتار ...

جماعت من حالم خوش نيست

عينهو ی يه بچه احتياج به محبت دارم

بابا لامسب خيال کن تو تقويم بيولوژيکيم که رو ديوار کوبيدم ماهی يک روز يا يک شبش رو ضربدر قرمز زده باشم که يعنی به من توجه کنين

خيليه ؟!

ای گی من گور بُوَت هی ...

 

 

لاغر
 
پنجشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٥

 

من مطمإنم که ترجيح می دم جای شخصيت نفرت انگيز این فيلم باشم ... تا شخصيت ترحم انگيز ش ...

می فهمی چی ميگم حيوون ؟!

لاغر
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

مهدی خرم
زرتشت
Acetaminophen
مینیمال
خوابگرد
منقــــــــــــــــار
... نازلی دختر آیدین
عقاید یک دلقک
Agrandissement
زندگی روی ترن هوایی
(ورود ممنوع)
عقاید مرد رومانتیک با کلنگ
وبلاگهای به روز شده


پرشين‌بلاگ